|
هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست!
|
تب من به سان تب یخ پاره ای ست
که جا خوش کرده بر دل پیچک تنیده بر بلندای دیوار
و منتظر به نگاهی از آفتاب
بی آنکه لحظه ای درنگ کند که چه خواهد گذشت در پس این دیدار...
دل تو دلم نبود تا ۶مهر برسه! كلي روز شماري و پرواز كردن و از خود بي خود شدن تا اينكه بالاخره رسيد! بله ...رسيد مثل همه رسيدني ها...
امسال نمايشگاه كتاب تبريز بهتر از پارسال بود! آدم همش دلش مي خواست فرتو فرت كتاب بگيره! بس كه چيدمان كتابا باكلاس بود !
۳روز متوالي كوبيدم رفتم نمايشگاه تا دم مرگ در جستجوي كتب مورد نظر جان فشاني كردم!جاتون خالي...
روز سوم از همه جالب انگيزناك تر بود! آخه روان پريشم پيشم بود( آيكون مذقوقيت)
كتابايي كه گرفتم بدين شرح !!مي باشد:
۱-طاعون/ آلبر كامو
۲-افسانه سيزيف/ آلبر كامو
۳-حكومت نظامي /آلبركامو
۴-پائيز پدر سالار/گابريل گارسيا ماركز
۵-بار هستي/ ميلان كوندرا
۶-ماشين مشق شب نويس/شل سيلور ستاين
۷-خانم شعبده باز/شل سيلور ستاين
۸-موسيقي با اعمال شاقه/ شل سيلور ستاين
۹-دو جفت چشم پا برهنه/محمد مهدي نجفي
۱۰- ۳۶۵ جمله الهام بخش/صابر تفرشي
و تا دلتون بخواد كتب دانشگاهي ( حدودا ۱۰تا. اما 10تنه ۱۰۰تارو حریفن)(آیکون زاری ناشی از مشکلات صعب تحصیلاتی )
خلاصه که دارو ندارمون خرج شد و آنچه باقی است کارت دانشجویست در ته ته های کیف پولم....
پ ن:// به احتمال قریب به یقین دیگه کمتر این دورو برا آفتابی می شم!!
پ ن:// هر کی مایل بود لیست کتب دانشگاهیم بهش بدم!!:دي
به دعوت مناي عزيز وارد بازي بهترين كتاب ميشوم.اينارو فعلا داشته باشيد تا بعد...
_اتوبوس پير ، ريچارد براتيگان:
*وقتي اتوبوس آمد خوشحال شدم; يك جور خوشحالي خاص هست كه آدم فقط وقتي اتوبوسش ميرسد، ميتواند احساسش كند...
*پيرمردي پرسيد: "ساعت چند است؟" نمي دانستم اما چون مي خواستم كمكي كرده باشم گفتم: "يه ربع به سه". گفت:" خيلي ممنون" و بعد يك لبخند زير خاكي زد و نفس راحتي بيرون داد. "يك ربع به سه" براي آن پير مرد سر بزنگاه بود چون دقيقا همان زماني بود كه دلش مي خواست، زماني كه خوشحالش كرد. كلي حال كردم.
*اين دور و برها خيلي از پير پاتال ها اين جوري ميشوند بس كه پير مي شوند و با مرگ زندگي مي كنند وقتي لحظه جان دادن شان ميرسد، راه را گم ميكنند.
_بيگانه، آلبر كامو:
* من گوش مي دادم و مي شنيدم كه مرا با هوش و زيرك ميدانند.اما به خوبي نمي فهميدم كه صفات يك مرد عادي چگونه مي تواند در مورد يك مقصر بار خرد كننده اي به شمار بيايد.
*مادرم اغلب مي گفت كه هيچ وقت كسي بد بخت تمام عيار نيست. در زندانم هنگامي كه آسمان به خود رنگ مي گرفت و روز نويي آهسته به سلولم مي لغزيد، حرف او را تصديق مي كردم.
*همه مردم مي دانند كه زندگي به زحمتش نمي ارزد. حقيقتا من منكر نبودم كه در سي سالگي يا در هفتاد سالگي مردن، چندان اهميت ندارد! چون طبيعتا در هر دو صورت مردان و زنان ديگر زندگيشان را خواهند كرد.
پ ن:// كتب فوق الذكر!!!! نمونه اي چند از بهترين كتاب هايي بوده كه خوندم! چه كنم كه تعداد كثير است و مجال قليل...!!!
پ ن :// از دوستان هر كي مايل است تن به اين بازي فرهنگي بدهد ، از نظر ما اشكالي نداشته و جايز مي باشد....
چند روزی نبودم, چند روزی هم نخواهم بود...
طبیعی ست که نتوانم به بلاگ پر بهایتان قدم نهم!

-:قلبت بهتر از چشات مي بينه؟
*:چي چي يو؟
-:حقيقتو؟
*:حقيقت يه لحظه ست: تفسير يک تعبيره
-:نمي شه يه لحظه رو کشش بديم؟
*:کش به درد تنبون " کانت " ميخوره!
کش يعني سردرد ! کش يعني سيگار , کش يعني تکرار ,
کش يعني ليسيدن يک کاغذ بي مصرف که يه روز لاي اون
شکلات پيچيده بود.
ما چرا مي بينيم؟
ما چرا مي فهميم؟
ما چرا مي پرسيم؟؟؟؟؟
.
.
.
" حسين پناهي"
پ ن:// فلسفه ايست اين مرد ...
پ ن:// من هر وقت شعراي حسين پناهي رو مي شنوم به حس پرواز مي رسم! شعر " سلام,خدافظ"رو با صداي خودش حتما حتما گوش بدين! اميدوارم دانلودش مشكلي نداشته باشه...
پ ن:// امروز ششم شهریور سالروز تولد این بزرگ مرد نیز هست! ممنون از رنگینک عزیز به خاطر این یاد آوری...
دلم هواي كار فرهنگي كرد, گفتم چند تا كتاب معرفي كنم تا چند تا كتاب بهم معرفي بشه...
_ در قند هندوانه, ريچارد براتيگان
_ دختر پرتقال, يوستين گوردر
_ ناتور دشت, جي دي سالينجر
_ بيگانه, آلبر كامو
_ تنهايي پر هياهو, بهوميل هرابال
پ ن://هر كدومو خوندين, نظرتونو بگين تا بل يه بحث فرهنگي كرده باشيم!
پ ن:// در مورد هر كدوم توضيح خواستين, بگين تا بل اطلاع رساني فرهنگي هم كرده باشيم!
در هزار توی ذهن مملو از اندیشه های بی جواب,
صدایی آشنا ندایم میدهد...
بمان...بمان... که تو بودن را خواهی آموخت...!
ــ من باران را كاشتم, ابر به بار آمد!
_ صدا را خاك كردم, سكوت خنديد!
_ شمع را برافروختم,تاريكي گريست!
_ راه را پيش گرفتم, چاه خشكيد!
_ من خود را جستم, اما بيشتر گم گشتم...
به راستي اين بود زندگي...؟!!
به دعوت كافه كاغذي وارد بازيي مي شوم كه قرار است ۵ نفر رو كه دوست دارم يك شب ببينمشون معرفي بنمايم!
۱-حسين پناهي: طي اين ديدار دوست مي دارم كه شب تا صبح كل شعراشو بخونه و من غرق در لذت پر پر شوم!
۲-سقراط: تا صبح با هم بحث فلسفي در وكنيم و لذت رنج رو ببريم!(به قول پناهی:" فلسفه یعنی رنج, افتخاره که بگی رنجورم؟!")
۳-پدر بزرگ پدر بزرگم: دوست دارم با هم بشينيم و چاپي بنوشيم و ايشان ملتفت گردند كه چه نبيره با مرامي داشتندي! ( خود تحویل گیری از نوع اساسیش!)
۴-اسکندر مقدونی: تا صبح تو سرش بکوبم که آخه مرض داشتی که تخت جمشیدو آتیش زدی؟
۵-امام (ره): یک سری مسائلی هست که باید از شخص شخیصشون بپرسم! یک سوال شرعی هم داشتم! :دي
اين داستان كاملا واقعي ست و در قالب نقل قول به بنده انتقال يافته است همي...
مكان: مشهد, حرم امام رضا
جايگاه: رو به روي سرويس بهداشتی
مادر: هـــــــــــــــی (با ملاطفت و افسوس بسيار) سرويس بهداشتي رو كه مي بينم ياد پري خدا بيامرز ميفتم. ببین چه طور اومد به موقع رحمتشو برد! نور به قبرش بباره...!!
دختر( در حال انفجار از خنده و کنجکاوی): سرویس بهداشتی چه ربطی به پری داره؟!
مادر: بالاخره پری خدا بیامرز يه عمر تو بیمارستان پرستار بوده دیگه!!!!
دختر همچنان در حال انفجار!
پ ن :// حالا جمع شید رابطه بین پری و سرويس بهداشتي رو كشف كنيد!
پ ن:// از تمامي دوستان و جوياي حالان به خاطره اين غيبت صغري پوزش مي طلبم و از اينكه نتوانسته ام قلم فرسايي شما دوستان جان را نظاره گر باشم, سخت احساس مغبونيت!!! مي فرمايم!
پ ن:// خدایش بیامرزد آن مردی را که اشعارش تجلی روح من بود! همان مردي كه ادعا مي كرد خدايش در جوانه انجيره...